تبليغاتX
گل آفتابگردان


گل آفتابگردان

رفتیم و دل را جا گذاشتیم و پر پر برگشتیم

گفته بودی :

"روزی با فراغت و آسودگی، سر فرصت و مجال، به "خویش" خواهم پرداخت و از خود، " حساب" خواهم کشید..."

پس کو؟ پس کی؟

گفته بودی :

"روزی دور از هیاهوی زندگی ، شبی را تا صبح، باخود "خلوت" خواهم کرد و در نهانخانه خویش آیینه مراقبت را در پیش رو خواهم نهاد و با خودم بی پرده و بی مجامله ،رک و راست حرف خواهم زد..."

پس آن روز و آن شب ، کی خواهد رسید ؟

امروز، فردا می شود،

و فردا هم ، پس فردا خواهد گشت،

روزها ،هفته ها ، ماهها و سالها می گذرد ،

ولی...آن فرصت "نمی دانم کجا و کی" دست نمی دهد.

همیشه که نمیتوان به گردن این و آن انداخت.

"زمانه" چه کند اگر ما با خودمان با خویش ناسازگاریم؟

"دیگران"چه کنند اگر ما با خویشتن آشتی نمی کنیم؟

یکی به رنج پستی می رسد و دیگری به گنج هستی.

یکی را درد ماندن می کشد،

یکی را شوق رفتن...

چه امیدهایی، که به سنگ خوردند،

چه پیامهایی که به لب فسردند.

و... چه توانی که ز کف دادم مفت،

من نپرسیدم و کس نیز به من هیچ نگفت...

و زمان اینگونه گذشت

و همین گونه نیز می گذرد ... دریغ!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 7:7 PM توسط ریحانه| |

 

اعلان عمومى براى سفر حج
در سال دهم هجرت، به دستور الهى آخرین سفر پیامبر صلى الله علیه و آله به مکه براى تعلیم حج و اعلام ولایت ائمه علیهم السلام آغاز شد.در این سفر بیش از یکصد و بیست هزار نفر آنحضرت را همراهى کردند که در شرایط آن زمان سابقه نداشت.
بلافاصله پس از پایان مراسم حج، اعلام شد همه حجاج از مکه خارج شوند و براى برنامه‏اى مهم در غدیر خم که کمى قبل از محل جدا شدن کاروانها بود حضور یابند.
سه روز پس از پایان مراسم حج، سیل جمعیت به سوى غدیر حرکت کردند.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 9:16 PM توسط ریحانه| |

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 6:54 AM توسط ریحانه| |

منجمی به خانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست                               که ندانی در سرایت کیست

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 11:3 PM توسط ریحانه| |

پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره بگل آراسته و بخلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شب های دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی، باشد که موانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله میگفت بخت بلندت یار بوده و چشم بختت بیدار که بصحبت پیری افتادی پخته ،پرورده ، جهاندیده،آرمیده، گرم و سرد چشیده ، نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت بجای آورد. مشفق و مهربان ،خوش طبع و شیرین زبان.

تا توانم ، دلت بدست آرم                                                 ور بیازاریم ،نیازارم

ور چو طوطی شکر بود خورشت                                     جان شیرین فدای پرورشت

نه گرفتارآمدی بدست جوانی معجب، خیره رای ، سرتیز،سبک پای، که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رائی زند و هرشب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

وفاداری مدار از بلبلان چشم                                            که هردم بر گلی دیگر سرایند

خلاف پیران که بعقل و ادب زندگی کنند، نه بمقتضای جهل جوانی.

گفت چندین براین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سردرد برآورد و گفت : چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم ازقابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، به که پیری.

فی الجمله امکان موافقت نبود و بمفارقت انجامید. چون مدتی عدت برآمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی، تهی دست بدخوی. جور و جفا میدید و رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت : الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 11:25 AM توسط ریحانه| |

روزی ابن باشاد در صحن مسجد جامع مصر با جمعی از همگنان خود مشغول تناول غذا بود گربه ای حاضر شد لقمه ای نزد او انداختند. گربه لقمه را در دهان خود گرفته و برفت و از نظر آنان پنهان شد.

بار دیگر باز آمد . دوباره لقمه ای نزد او نهادند این بار نیز لقمه را بردهان گرفت و رفت و چند بار این کار تکرار شد. سرانجام آن جمع از کار گربه شگفت شدند و درپی او رفتند. دیدندکه از دیواری بالا رفت در پشت آن دیوارخرابه ای بود که در آن گربه ای کور در گوشه ای خزیده بود و گربه اولی آن لقمه ها را برای او می آورد.

ابن باشاد گفت : وقتی حیوانی نابینا از روزی محروم نشودو حق تعالی گربه ای دیگر را کفیل رساندن روزی او گرداند چگونه مرا بیهوده و ضایع گذارد.

و از آن به بعد از خدمت استعفا داد و از مقرری ماهیانه خود چشم پوشید و درخانه خود مقیم گردید و به مطالعه و تصنیف که علاقه دیرینه او بود پرداخت و تا پایان عمر در سایه الطاف الهی قرار داشت و به بی نیازی عمر به سرآورد.

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:25 PM توسط ریحانه| |

استادی در شروع کلاس درس،لیوانی پراز آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید به نظر شما وزن لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند50گرم،استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمیدانم وزنش دقیقا چقدر است. اما سوال من این است:اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید خوب اگر یک ساعت همینطور نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟

یکی از شاگردان گفت دستتان کم کم درد میگیرد.

_ حق با توست. حال اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری"جسارتا " گفت: دستتان بی حس میشود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن آب تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند : نه.

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

شاگردان گیج شدند.

استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید،به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. پس آنها را زمین بگذارید.

نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت 8:8 PM توسط ریحانه| |

آخه امشب چه شبی هست؟

نگاه به آسمون دارم میکنم زیر نور بی فروغ ماه دارم مینویسم ولی انگاری همه جا غصه هست

ماه داره گریه میکنه شیون میکنه فریاد میزنه

ستاره ها همه سیاه پوشیدند زمین داره ناله میکنه

از آسمون پرسیدم چه خبره چرا همه امشب ناراحت هستن

گفت از دلت بپرس

دلم گفت امشب باز شق القمر دیگری ست

امشب فرق ماه دونیم میشود

امشب دست اهریمن بزرگ فرق ماه را میشکافد

امشب تمام دست ها رو به آسمان هست

دست یتیمان امشب درب خانه خدا را میزند

اومدم تو اتاق قرآن رو باز کردم و میگم

بحق هذاالقرآن....

بک یا الله ...

بمحمد(ص)...

بعلی..

بفاطمه...

بالحسن...

بالحسین...

بعلی ابن الحسین...

بمحمدبن العلی...

بجعفربن محمد...

بموسی بن جعفر...

بعلی بن موسی..

بمحمد بن علی...

بعلی بن محمد...

بالحسن بن علی...

بالحجه....

التماس دعا...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 8:31 PM توسط ریحانه| |

  دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 9:43 PM توسط ریحانه| |

در بین شاگردان استادی زوج جوانی بودند که چهره ای فوق العاده شفاف و ملکوتی داشتند. این زوج جوان به شدت شیفته سخنان استاد بودند و با وجودی که کلبه شان در دورترین نقطه دهکده بود اما هر روز صبح زودتر از بقیه در کلاس استاد شرکت می کردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان استاد یک سوال بود.

روزی دختری جوان که صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از استاد سوال کرد:استاد همه ما به یک اندازه از درس های شما بهره میبریم. شما برای همه ما یک درس واحد می گویید. ژس چگونه است که چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملکوتی می درخشد؟!

استاد تبسمی کرد و گفت:"ایمان و باور اندک روح تو را به بهشت خواهد برد. خداوند باور شیرین بهشت را به روح تو می بخشد. هر چه باور تو به خالق کائنات بیشتر باشد حضور او در وجود تو بیشتر نمایان می گردد."

نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 12:26 PM توسط ریحانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس